اگر مثل مهدی باکری نیستیم، حداقل کمی مثل خسرو باشیم

اگر مثل مهدی باکری نیستیم، حداقل کمی مثل خسرو باشیم

بهزاد کاظمی

فعال سیاسی و مدنی عدالت‌طلب آزادی‌خواه

 

چهار سال پیش وقتی در اسفند ۱۳۹۶ با چشمانی از گریه سرخ شده از جشنواره فیلم های مستند «سینما حقیقت» در پردیس سینمایی چهارسو در میانه خیابان جمهوری اسلامی به محل برگزاری جلسات جمعیت پایش در مطب دکتر حافظی آمدم و عزیزان حاضر در جلسه دلیل گریه ام را پرسیدند و روایت مظلومانه علیرضا بهشتی در فیلم، از لحظه رسیدنش به ساختمان منفجر شده حزب جمهوری را برای شان تعریف کردم همه را متاثر کرد. دکتر محمدرضا واعظ مهدوی از یاران شهید بهشتی که در فیلم هم صحنه هایی را بازسازی کرده بود یکی از حاضران در جلسه بود. در جلسه بعد جمعیت، دکتر محمود صادقی که پدرشان در آن عملیات تروریستی به شهادت رسیده بودند و چند روز قبل در جلسه دیگری از پخش و بررسی فیلم به عنوان مهمان شرکت کرده بود، تاکید کرد که مثل بنده با دیدن صحنه روایت علیرضا، گریه اش گرفته.

به شوخی گفتم جناب دکتر ولی بین گریه بنده با گریه حضرتعالی کلی توفیر هست، همه پرسیدند چطور؟ عرض کردم دکتر پدرشان در آن روز شهید شده اند، خودشان مثل علیرضا خیلی زود به محل حادثه رسیده اند اما بنده پدرم در آن روز در زندان دوستان و طرفداران شهید بهشتی بوده. پس بین گریه بنده برای مظلومیت بهشتی خیلی توفیر هست تا گریه دکتر صادقی برای دوست و یار و همرزم پدر شهیدش.

امروز که چهار سال بعد از آن گریه ها برای مظلومیت حمید و مهدی باکری شهید و فقید در برابر پرده سینمای ۲۹ بهمن تبریز دوباره اشک هایم جاری شد، همسرم که می دانست در زمان شهادت مظلومانه حمید باکری در اسفند ۶۲ و یکسال بعدش در زمان شهادت غریبانه مهدی باکری در اسفند ۶۳، یک سالگی و دو سالگی ام را پشت میله های زندان به تماشای پدری که عاشقانه دوستم داشت و دوستش داشتم، گذرانده ام و در تمام این ۴۰ سال گذشته نیز از مرحمت و لطف همکاران برادران شهید باکری در زندگی شخصی ام بی نصیب نبوده ام، با حس خاص و مهربانانه اش گریه کردنم را تماشا می کرد.

اما مگر می شود برای مظلومیت حمید گریه نکرد آنگاه که از برادر و مرادش مهدی می پرسید:«دقیقا باید از چی توبه کنم؟» از برادر مجاهدش که جانش را فدای ملت ایران کرده بود در مبارزه با استبداد پهلوی و اربابان استعمارگرش و بعد از اعدام محل دفن پیکرش را هم به خانواده اش نشان نداده بودند؟

از مبارزات خودش که در لبنان و فلسطین به قول آقا مهدی معنای تاکتیک و جنگ را فراگرفته بود و حالا آمده بود تا برای حفاظت از میهنش جانش را فدا کند؟

یا وقتی که جنازه اش با آن پلیور آبی با عشق بافته شده در جزیره مجنون زیر آبی که بعثی های ناتوان از شکستن مقاومت آقا مهدی و یارانش رها کرده بودند ناپدید شد؟

یا برای مظلومیت آقا مهدی که مورد مواخذه دل خون گرفته خواهر واقع شده بود برای پس نیاوردن جنازه برادر که «مگه حمید برادر ما هم نبود؟»

یا برای آن شهادت عجیب آقا مهدی در میان آبها و با سرنوشت مشابه پیکر دو برادر مجاهد و شهیدش که براستی سزاوار چنین مرگ اسطوره ای بود و بهترین پاسخ برای گلایه دل غمگین خواهر؟

مگر می شود برای این همه شرافت و بزرگی گریه نکرد؟

همین ها بوده اند که به سان تار و پود قالی سرنوشت این خاک اهورایی را تا به امروز محافظت کرده اند. همین ها که زنده یاد نادر ابراهیمی برای شان سروده:«ما برای این که ایران ایران شود خون دلها خورده ایم» و زنده یاد محمد نوری با آن صدای جادویی اش برای شان خوانده و همه عاشقان ایران بارها با آن گریسته اند.

حالا اگر اندازه حمید و دیگر یاران وفادار آقا مهدی جنم و وجودش را نداریم که جان مان را فدای ایران کنیم، حداقل به اندازه خسرو مرد باشیم و از نعش گلگون این دویست هزار شهید شرم کنیم و مرام و رفاقت را از یاد نبریم.

اگر نمی توانیم مهدی باکری باشیم و جنازه برادرمان را در جزیره مجنون رها کنیم با دستور اینکه:«آخرین جنازه ای که منتقل می کنید جنازه برادرم باشه» و آخرش هم خودمان تا آخرین نفس و قطره خون کنار یاران مان بمانیم تا حتا جنازه مان هم به سرنوشت جنازه برادران عاشق مان دچار شود، حداقل کمی مثل خسرو باشیم. مگر می شود این صحنه ها را دید و زار زار گریه نکرد حتا اگر مورد کم لطفی نظام حاصل از انقلاب واقع شده باشی؟

انقلابی که چند هزار سال استبداد را زمین زده و بعد از چند صدسال وابستگی، استقلالی واقعی را برای این سرزمین با آن پیشینه غنی تاریخی و دوران شکوهمند سروری اش رقم زده؟

ای یاران دیروز آقا مهدی ها، ای دلسوزان نظام جمهوری اسلامی و انقلاب بهمن ۵۷، ترا به خون همین شهدا اگر نمی توانیم مثل مهدی باکری ها باشیم، حداقل کمی مثل خسرو باشیم…

 

تبریز

سه شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۱ خورشیدی

دیدگاهتان را بنویسید